|
...عشق خدا آتشی است که در هر چه بیفتد،بسوزاند و نور خدا به هر چه بتابد فروزانش کند...
|
|
تقدیم به آن کس که آفتاب مهرش در آستان قلبم همچنان پابرجاست و هرگز غروب نخواهد کرد...
کشتی به نام عشق می سازم و آن را در دریای مهر و محبت شمارها می کنم و کبوتری سبکبال به نام سلام... را در آسمان بی انتها به پرواز در می آورم تا کشتی ام را به ساحل عطوفت شما برساند... بارها از خود پرسیده ام زندگی چیست؟ پس سوار بر کبوتر سپید بال خیال به باغ اندیشه ها رفتم و از میان آنها چنین گلهایی چیده ام.زندگی گوهر گرانبهایی است به نام دل...در غلطانی است به نام اشک... و آتش سوزانی است به نام عشق... و شاید زندگی در کنار دوستانی همچون شما بودن است،دوستانی که حرف دل را می زنند و محبت جان را می شنوند... دوستانی که همراه و همرازند و همچون شقایقی در میان گلستان دوستی به پای محبت می نشسته اند...
دوستای گلم... خوش اومدید به وبلاگ خودتون... خوبی و بدی به بزرگی خودتون ببخشید... خوشحال می شم همیشه بهم سر بزنید و نظراتو انتقاداتتون و بدید... خدایا! قلبم را منزلگاه خود قرار ده و جانم را به محبتت آمیخته نما...!!!
وقتی چترت خداست...
رفتم مرا ببخش،مگو او وفا نداشت...
راهی به جز گریز برایم نمانده بود... این عشق آتشین پر از درد،ولی امید... بر وادی گناه و جنونم کشانده بود... رفتم که داغ بوسه پر حسرت تو... با اشکهای دیده شستشو دهم... رفتم که با نگفته ها به خود آبرو دهم... رفتم مگو،مگو که چرا رفت...؟؟؟!!! عشق من و نیاز تو و سوز و ساز ما... از پرده خموشی و ظلمت چو نور صبح... بیرون فتاده بود به یکباره از ما... رفتم که گم شوم چو یک قطره اشک گرم... در لا به لای دامن شبرنگ زندگی... رفتم که در سیاهی یک گور بی نشان... فارغ شوم ز کشمکش و جنگ زندگی...
سر کوچه هزاران سنگ روی هم... کوچه من،راه بن بست را علامت زده... راه نا پیداست،گمانم راه را او خط زده... راه باز و کوچه بسته شده در سنگ... کس نمی داند چه کسی راه کف زده...!!! سنگ را از راه من خط نزنید ای خائنین... راه من راه خیابانی نبود،شهر دل بود... روی قلب من را او با هزاران سنگ زده... درد سنگ از قلب من گذشتست به کمر... سنگ کم آوردست کمرم را خنجر زده... کمر شکسته من از سنگ و خنجر نیست... درد عشق است،پیکرم را آتش زده... زمزمه این قلب مرا بشنوید: مرد را دردی اگر باشد خوش است...!!! درد بی درمون علاجش آتش است...
آه! ای زندگی منم که هنوز... با همه پوچی از تو لبریزم... نه به فکرم که رشته پاره کنم... نه بر آنم که از تو بگریزم... همه ذرات جسم خاکی من... از تو،اب شعر گرم در سوزند... آسمان های صاف را مانند... که لبالب ز باده روزند... با هزاران جوانه می خواند... پونه،نسترن،سرود تو را... هر نسیمی که می وزد در باغ... می رساند به او،درود تو را... من تو را جستجو کردم... نه در آن خوابهای رویایی... در دو دست تو سخت کاویدم... پر شدم،و پر شدم،ز زیبایی... پر از ترانه های سیاه... پر شدم از ترانه های سپید... از هزاران شراره های نیاز... از هزاران جرقه های امید... حیف از آن روزها که من با خشم... به تو چون دشمنی نظر کردم... پوچ پنداشتم فریب تو را... ز تو ماندم،تو را هدر کردم... غافل از آنکه تو بجائی و من... همچون آبی روان در گذرم... گمشده در غبار شوم زوال... رو تاریکی مرگ می سپرم... آه! ای زندگی،من آینه ام... از تو چشم پر از نگاه شود... ور نه گر مرگ بنگرد در من... روی آینه ام سیاه شود... عاشقم،عاشق ستاره صبح... عاشق ابرهای سرگردان... عاشق روزهای بارانی... عاشق هرچه نام توست بر آن...
تو می آیی...
آن روز که...
تو میراث دار علی و عدالتی...
تو می آیی...
روزی که غزل برای ما ساحل بود...
دیدی که برای شعر،تنهایی تو...
انگار غزل فقط سیاهی مشق است...
حالا که برای توبه،وقتی باقیست...
ای نسیم رهگذر،به ما بگو...
تویی او که زندگیم را دگرگون کرد...
تویی او که شبهایم را گرما می دهد...
تویی او که همه چیز می بخشدم...
تویی او که صدایم را می شنود...
اطراف را می نگرم،می بینم هنوز تو اینجایی...
روزگاریست که من عاشق رخسار توام...
از میان ماه رویایی گیرم که ماه من تویی...
ز میان گل رفتم و عاشق نشدم...
یه روز دلم گرفته بود...
اگه بشه حالم و تعریف بکنم...
یه حالی داشتم که نپرس...
به نام آن خدایی که مرا آفرید و عشق و محبت را در وجودم نهاد تا دیگران را دوست بدارم...
19سال پیش در چنین ساعت و چنین روزی عزیزترینم بهترین هدیه رو بهم داد...
او کسی نبود جز خدا و هدیه اش چیزی نبود جز زندگی...
به همین مناسبت هر سال،سالروز اهدای این هدیه ارزشمند رو جشن می گیرم و از
خدای خود برای ارزانی داشتن این نعمت سپاسگذاری می کنم...
![]() ![]() ![]() شاید زندگی آن جشنی نباشد که آرزویش را داشتی...
ولی حالا که به آن دعوت شده ای تا می توانی زیبا برقص...
سال 1371/04/01 ساعت 1 شب ![]() خداجونم بهم لطف کرد و زندگی رو بهم هدیه داد تا الان اینجا و در کنار شما باشم...
نمی دونم چقدر تو این 19 سال آدم مفیدی بودم و به چه اندازه خدای مهربونمون ازم راضیه و
کارهایی رو که خوشحالش می کنه رو انجام دادم...
می دونم اونقدری که خدا ازم یا از یه بندش انتظار داره خوب نبودم ولی همیشه سعیم در این بوده
که بتونم راضی نگهش دارم...
امیدوارم تلاشم بیهوده نباشه...
خدای من ازت ممنونم که نعمت بزرگ عشق رو بهم دادی و گذاشتی که عاشقت باشم و بهترین
هدیه ای که بهم دادی خودت بودی...
من اگه تو رو نداشتن هیچی نبودم و این موفقیتایی رو که بهش رسیدم،خانواده خوبم،سلامتیم،
زندگی زیبام و همه و همه بدون وجود تو در زندگیم غیر ممکن بود...
ازت ممنونم خدای من...
خدایا شکرت...![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() اینم کیک تولدم... ![]() ![]() تولد که بی کیک نمیشه...![]() نه عقابم،نه کبوتر،اما...
بال جادویی شعر...
می رساند به افلاک مرا...
می شوم دور از این مرحله دور...
همه موسیقی جان است...
همه گلبانگ سرور...
نزده بال و پری بر لب آن بام بلند...
می کشد باز سوی خاک مرا...
من نمی دانم و همین درد مرا سخت می آزارد،که چرا انسان،این دانا،این پیغمبر در تکاپوهایش چیزی از معجزه آن سوتر ره نبردست به اعجاز محبت،چه دلیلی دارد...؟؟؟ چه دلیلی دارد که هنوز مهربانی را نشناخته است...؟؟؟ من بر آنم که در این دنیا،خوب بودن به خدا سهل ترین کار است و نمی دانم که چرا انسان تا این حد با خوبی بیگانه است...؟؟؟ و همین درد مرا سخت می آزارد... منتظر آن روز خوب باش،منتظر آن اتفاق خوب باش...
به محض اینکه آن اتفاق بیفتد تنهایی به روشنایی درون،تنهایی به آرامش خیال،تنهایی به تجربه ای شیرین بدل خواهد شد؛آن روز نزدیک است... مسرور باش،بخوان و با زندگی برقص؛راهی که تو خود را در آن پیدا کنی معجزه عشق است؛زیرا که تشنه به چشمه خواهد رسید،دل مشتاق عاشق خواهد شد و درهای بسته یکی یکی باز خواهد شد... بیدار خواهی شد،درست مانند گلی کوچک که زیبایی خود را با شکوه و طنازی به تو دلبرانه، پیشکش می کند؛خواهی شکفت در یک لحظه شگفت انگیز در حمایت عشق الهی شور و سرمستی در زندگی تو جاری خواهد شد و آن آرامش ملکوتی شروع به باریدن خواهد کرد؛زیرا عشق نمی تواند در جایی غیر از قلب تو بشکفد...
تنها دلیل من که خدا هست و این جهان زیباست... وین حیات عزیز و گرانبهاست،لبخند چشم توست... هرچند با تبسم شیرینت آن چنان از خویش می روم که نمی بینمش... درست لبخند چشم تو در چشم من وجود خدا را آواز می دهد... در جسم من تمامی روح حیات را پرواز می دهد... جان مرا که دوریت از من گرفته؛شیرین... و خوش دوباره به من باز می دهد...
باران که بیاید... به رسم شما خیس می شوم ... به رسم شما می خندم ... و هر چه آسمان داشته باشید... به رسم شما نگاه میکنم ... اما به من بگویید ... ابر باران زا کجاست... ؟؟؟ هوای دلم بارانی ست ...!!!
تكيه مي دهم به پنجره ... توي تاريكي باران را مي شنوم ... بوي ياس ها مي آيد بالا ... مست، يك تبسم مي شوم ... کاش با خودم کمی مهربانتر بودم... خسته ام ... حيف از باران ... حيف از همه حس هاي خفه شده ام ... مست، يك اشك مي شوم...
می خواهم با آسمان معامله ای بکنم...
به آسمان نگاه کردم،صدایی برخاست...چه می جویی...؟؟؟!!!
خانه ای ساخته ایم سایبانش همه عشق،زیر پا فرشش غرور،حصارش همه تکرار صفا... ای اختر جهان؛دانی که از این چشمان مهجور جز سر اشکها می گذرد... زندگی عشق است، پس عشق را دوست بدار تا همیشه عاشق باشی؛ای معشوقه عاشقان آنقدر تو را دوست دارم که روز و شب برایت گریه می کنم... آه...!!!زندگی چیست...؟؟؟ خون دل خوردن...!!!اولش عشق،آخرش مردن...!!! تو را به آه دریای بیکران... اما نمی دانم که چگونه این احساس را بیان کنم... حال که نگاه از دیده ام برنداشته ای،نوای مرا شنیدی،ناز پرور این گل سروده ام گوش کن: با دیدگان فرو بسته لب بر جام زندگی نهاده ام و اشک سوزان بر کنار زرینه آن می ریزم...
صدایم کن تا امان یابد عابری خسته در شب باران...
صدایم کن تا ببالم من در سحرگاهان با سپیداران... از آن سوی خورشید،از آن سمت دریا صدایم کن... تو لبخند صبحی پس از شام یلدا از این تیرگیها،رهایم کن... سکوت صبح شقایقها را در این ویرانی تو می دانی... غم پنهان نگاه ما را در این حیرانی تو می دانی...
قلم می سوزد،خسته و افسرده ام...
درمانده و ناتوانم... تو شاهدی که چگونه روزها را به شمارش می سپردم و هفته ها را تنها با یک امید سپری می کردم... تو شاهد طلوعم بودی... غروبم و شب تاریکم که تنهاییم را لمس و درک می کرد... خالی هستم ای آسمان...!!! تهی ار همه چیز و آکنده از حسرت...!!! خدایا...!!! نکند این حسرت ناپایدار بماند...؟؟؟!!!
سالهای بیهوده و بی مصرفی را پشت سر نهاده ام تا امروز تو را ببینم...
نگاه کن عزیز دلم...!!! نگاهی سرشار از شیفتگی و سودای جان... نگاهم کن عشق من...!!! عشق ملکوتی و آسمانی ام... نگاهم کن...!!! نگاهی سرشار از شیفتگی بیکران... نگاهم کن...!!! چون دنیایی از آرزو و رویاهای شیرین را،نهایت احلام و امیال جانم را فقط در نگاه تو یافتم... نگاهم کن...!!! ای گمشده سالیان از دست رفته ام... هستی من...!!!عزیز من...!!!عشق من...!!!مکمل وجود تهی ام...!!! تهی از هرگونه احساس غیر از عشق تو... عشق تو... عشق تو دیوانه ام کرد...
ای کاش می توانستم التماس دل خویش را با کس دیگری میان نهم... با انسان اسیری،فرو رفته در مه و ابرها همچون خودم عاشق... شمع شب من امشب چرا بدون ریختن اشک می سوزی...؟؟؟!!!
چه زیبا اطراف را روشن ساخته ای و خود آب می شوی... من نیز پروانه ای هستم که از زیباییت آنقدر لذت می برم که سوختن بالهایم را احساس نمی کنم...
چترها را ببندیم... و به ضیافت قطره های باران برویم... و بگذاریم باران گناهانمان را... از ریشه بشوید... نگاه خسته مان را... زیر باران تازه کنیم... چرا که فردا موسم طلوع پاک رویا هاست... چتر ها را ببندیم... باران بدون سر پناه زیبا تر است... حسن باران این است که زمینی ست ولی... آسمانی شده است و به امداد زمین میاید... حسن باران این است... که تبسم دارد... گرد غبار از همه چیز از همه جا میگیرد... حسن باران این است... که مرا میبرد از خویش به عشق... و مرا برمیگرداند از عشق به خویش... همه جا بر همه کس میبارد... و تعلق دارد به جهانی از عشق... امروز صبح که از خواب بیدار شدی نگاهت میکردم...
امیدوار بودم که با من حرف بزنی نظرم را بپرسی یا برای اتفاق خوبی که دیروز در زندگیت افتاد از من تشکر کنی اما متوجه شدم خیلی مشغولی-مشغول لباسی که میخواهی بپوشی... وقتی داشتی این طرف ان طرف می دویدی تا حاضر شوی فکر می کردم چند دقیقه وقت داری که به من بگویی سلام اما تو خیلی مشغول بودی... یکبار مجبور شدی منتظر شوی و برای مدت یک ربع کاری نداشتی جز انکه روی صندلی بشینی... بعد دیدمت که از جا پریدی خیال کردم که میخواهی با من صحبت کنی اما به طرف تلفن دویدی و در عوض به دوستت زنگ زدی تا از اخرین شایعات با خبر شوی تمام روز با صبوری منتظر بودم با اون همه کار های مختلف گمون می کنم که اصلا وقت نداشتی با من حرف بزنی... متوجه شدم قبل از نهار هی به دور و برت نگاه میکنی شاید چون خجالت می کشیدی که با من حرف بزنی سرت را به سوی من خم نکردی تو به خانه رفتی و به نظر میرسید که هنوز خیلی کار برای انجام دادن داری. .. باز هم صبورانه انتظار کشیدم و تو در حالی که تلویزیون نگاه می کردی شام خوردی و باز هم با من صحبت نکردی موقع خواب... فکر میکنم خیلی خسته بودی.بعد از ان به اعضای خانواده ات شب بخیر گفتی به رختخواب رفتی و فورا به خواب رفتی... اشکالی ندارد.احتمالا یادت رفته که من همیشه و در همه حال در کنار تو و برای کمک به تو اماده ام... من صبورم بیش از ان چه که تو فکرش را میکنی حتی دلم میخواهد یادت بدهم که تو چطور با دیگران صبور باشی من انقدر دوستت دارم که هر روز منتطرت هستم منتظر یک سر تکان دادن-دعا-فکر-یا گوشه ای از قلبت که متشکر باشد...!!! خیلی سخت است که یک مکالمه ی یک طرفه داشته باشی... خوب من باز هم منتظرت هستم.سراسر پر از عشق تو... به امید انکه شاید امروز کمی هم به من وقت بدهی.... دوست و دوستدارت خدا...
ميگن هيچ عشقي تو دنيا مثل عشق اولي نيست ...
ميگذره يه عمري اما از خيالت رفتني نيست...
پروانه داشت از پیله اش بیرون می آمد...
سرش را که از پیله بیرون کرد،نفسش گرفت...دلش....دلش تنگ شد... دنیا پر بود از تنهایی... از پروانه شدن پشیمان شد...به درون پیله برگشت تا بخوابد...چشمش داشت گرم می شد که... ناگهان قطره ای شبنم که از شاخه های درخت چکید و درست افتاد روی صورت پروانه... قطره شبنم، خنک بود و زلال...پروانه از خواب بیدار شد...سر تا پایش شور زندگی شده بود...باید پر میزد، باید می چرخید، باید عاشق می شد، باید دل می داد... باید جان می بخشید،باید می رفت تا بخنداند دخترکی را که غصه نداشتن یک بادبادک چشمان معصومش را سرخ کرده است... پروانه پیله را کنار زد و رفت...رفت تا زندگی جور دیگری نگاه کند...
شب ها ی بی خوابی، روزهای بی قراری...
خاطرات راه و رسم های دلنشین... او گفت: تو آن هوایی هستی که دم می زنم... آن زندگی که دوست دارم، آن رویایی که می بینم... اکنون درمی یابم معنای وجودت را... پس از ساعتها بیداری... اکنون حس می کنم... که از زمره بارانم... احساسات آن شب هنوز باقی است... جایی در میان بیداری و رویا... حس می کنم کنارم هستی...
در این زندگی عجیب که من رهنمایش هستم... دوستانی گذرا، نیز به اصطلاح عاشقان... هرگز نمی خواهند آنچه را محتاجم... کاش اینجا بودی، کنارم... عشق، ما برای هم معنایی داشت... هر یک، دیگری را دوست خواهیم داشت... تو هنوز اینجایی، من هنوز به واژگانی می اندیشم... که همواره مقصودم بود تا بگویم... آه...!!! اگر می شد این جا باشی... می توانیم دریابیم... که ما کیستیم...؟؟؟!!!
لبخندهایی برای تو... با دقت گوش دهید، واژه هایم گشوده می شود... می توانم با لبخندت مدتها سر کنم... در می یابم واژه هایی که بر زبان جاری اند،حقیقت دارند... چرا که او، تو را به یادم می آورد... گفته ام را بد تعبیر نکن... زیرا عباراتی که در ذهنت، در قلبت جاری اند... عباراتی که فقط نمی توانی شرحشان دهی... همیشه برای بیان آسان نخواهند بود... آشکارا می بینم... چهره ای را در آسمان،ماه در چشمان توست...
بدون تو تنهایی را با تمام ابعادش حس می کنم و قطره قطره عشقم را با تمام وجودم در یک کلمه می گنجانم و می گویم:
بدون تو خودم را تنها و بی کس می بینم... در کوچه های سرد و تاریک شهر من...
با هزاران گام خسته و برهنه می گذرد...
صداست که منتظر است...
و من هنوز منتظر،پشت پنجره بسته...
از هر دریچه سراغ چشمهایت را از خورشید گرفته ام و از هر جاده رد گامهایت را...
اما هنوز خبری نیست... قاصدی نیست... کبوتری نیست... هنوز منتظرتم... امشب اتاق آبی خاطرات من ستاره باران حضور توست... فانوس احساس مرا در دست داری و در جستجوی دلتنگی سرگردانی... باران نگاهت گونه هایم را خیس کرده و لرزش صدایت تارهای احساسم را می نوازد... کاش وقتی به تو می اندیشم قطرات اشک می گذاشت تا تو را در خیالم خوب نظاره کنم... کاش زبانم و دلم یاری ام می دادند تا با تکرار نام تو، آتش وجودم را برای لحظاتی خاموش کنم و حتی اگر شده برای لحظه ای به آرامش برسم...
خدایا...!!!
تو بگو من چطور فقط عاشق تو باشم...؟؟؟!!! بگو چطور اسیر این دنیای مادی نشم...؟؟؟!!! از عشق تو دم می زنم ولی هزاران بار دور از تو هستم... عاشق تو خودش را درگیر دنیا نمی کند... عاشق تو فقط تو را می بیند و وابسته به قراردادهای دنیایی نیست... عاشق تو غمگین نیست از نارسایی های مادی... تو را دارد و بس...و سیراب، سیراب از همه چیز... آخه من کجا این چنینم...؟؟؟!!! دوست دارم تو را... دوست دارم عاشق واقعی باشم... ولی همچنان سرگردانم...اسیر مسائل مادی هستم... دم از عشق تو می زنم... ولی تا یک مشکلی پیش می یاد کم میارم کسی نیست کمک کند... احساس تنهایی می کنم... یادم میره تو کس بی کسونی... تو همه کس منی...کسی که تو را داشته باشد،دیگر احتیاج به هیچ کس ندارد... ای خدا...!!! فقط تو هستی و بس... تنها تو حقیقتی... هرچیزی غیر از تو عاری از حقیقته...
خدای خوب من...!!! خدای من...!!! خدای خوب من...!!! من در این وادی ناشناخته دل چه کنم...؟؟؟ من تنها تو را می جویم... به هرکجا که میروم همگان به نوعی در جستجوی تو هستند و تو می دانی... سخت دل تنگت هستم...از تو گفتن برایم مثل یک رویا بود... اکنون می نویسم بدون آن که ذره ای از وجودت را درک کنم... خدای من...!!! من در قلب کوچکم حضورت را احساس می کنم بدون آن که بدانم از اول در این دریچه کوچک دل راه یافته ای... من تا ابد در حسرت شناختنت خواهم ماند و من می دانم آنچه را که هیچگاه نخواهم فهمید...!!! در ابتدای خلقتم بر هیچ احاطه داشتم و اکنون نیز با دنیایی از سرگشتگی و حیرانی خواهم رفت...
خدا تصویر شما را بر کف دستانش نقش کرده است...
من از هجوم جلوه های شهر نالانم...
اینجا نه تنها آسمان خاکستری رنگ است...
اینجا هوس فرمانروای مطلق دلهاست...
این سو شیاطین ساقدوش نو عروسانند...
این سو درون نبضها شد عشق زندانی...
این سو عروسک قیمتش بالاتر از مهر است...
این سو برق طلا بر سرخی خون برتری دارد...
گلهای سرخ عاشق در چنگ پاییزند...
هرکس خودش را بهترین موجود می داند...
مهر فضولی می خورد هرکس که بیدار است...
اینجا به عشق و عاشق و معشوق می خندند...
سهم بسیجی نقش یاران روی دیوار است...
قلبی به پهنای تمام آسمان دارد...
در نیمه شب دریای چشمانش تماشایی است...
حسی دگر این شهر دنیا دارد...
یک باغبان گلهای خود را برده در آغوش...
در بزم مستان دلستانی می فشان کرده است...
دل را به باغ و باغبان عشق می بندم...
می خروشد دریا...
پرهیز از ظاهربینی:
بک دختر و پسر مسلمان و شایسته،هرگز به ظاهرسازی برخی از جوانان هوسباز اعتماد نمی کند...لذا نباید به ظاهر افراد توجه کرد...با یک نگاه و یک جلسه چند دقیقه ای نمی توان به واقعیت های فرد خصوصا در امر ازدواج پی برد و این ظاهرسازی ها ممکن است دامی برای صید و شکار باشد... پرهیز از همنشینی و رفاقت با دوستان ناباب: انسان ذاتاً یک موجود اجتماعی است و باید با دیگران انس و الفت بگیرد و این نیاز در تمام مراحل زندگی او مطرح می باشد، خصوصا در دوران حساس جوانی که جداً باید از همنشینی با افراد آلوده و بدنام پرهیز شود؛ زیرا رفت و آمد با افراد فاسد و معصیت کار چه بسا جوانان سالم،صالح،پاکدامن و بافضیلت را به سقوط و انحطاط حتمی بکشد... با بدان کم نشین که صحبت بد گرچه خوبی،تو را پلید کند آفتاب به آن بزرگی را لکه ابری ناپدید کند پرهیز از قبول شعارهای فریبنده دیگران: دختران جوان و پاکدامن باید توجه داشته باشند که افراد هوسباز و آلوده برای رسیدن به اهداف شیطانی خود، شعارهای فریبنده ای دارند.مثلاً می گویند: «علت بسیاری از ناسازگاری ها در ازدواج،نبود شناخت کافی و ارتباط صمیمی با هم قبل از نامزدی است،باید در کنار هم بود،باید معاشرت ها زیاد باشد تا شناخت کافی ایجاد شود!خواهی نشوی رسوا،همرنگ جماعت شو،قلبت پاک باشد و...» لذا هرگز نباید گول این شعارهای بی اساس، پوچ و شیطانی را خورد و دل به حرفهای رنگ و لعاب دار هوسرانان مکار بست و ناآگاهانه با سرنوشت،آبرو و حیثیت خودبازی کرد...اگر چنانچه جوانی قصد ازدواج با دختر خانمی را داشته باشد، می تواند از طریق خانواده اش رسما تحقیقات نماید و به خواستگاری بیاید... پرهیز از قبول نامه های عاشقانه صیادان سیاه دل: یکی از عوامل انحراف برخی از جوانان، نامه های عاشقانه هوسرانان است...با توجه به احساسات و عواطف لطیف و قوی دختران، برخی از آنان متاسفانه ناخودآگاه دچار لغزش شده و دل به سخنان فریبا و به ظاهر زیبا می دهند، غافل از این که چه صیادان مکاری در کمین آنها نشسته اند و نادانسته عفت و پاکدامنی خود را تباه می سازند... گر بگوید روبه افسونگر مردم فریب کز فریب و حیله دورم،بشنو و باور مکن عشق های خیابانی زود گذر: عشق اگر آگاهانه و با زمینه الهی باشد، یکی از تجلیات روحی انسان و بسیار عالی است...اما اگر، ریشه غریزی و نفسانی داشته باشد، عشق شیطانی محسوب می شود که عقل و ایمان را ضعیف می کند...عشق های خیابانی از یک نگاه و لبخند آغاز می شوند و با وعده ادامه می یابند و گاهی به رسوایی و ندامت می انجامند... پیامدهای عشق های خیابانی عبارتند از: 1- بیشتر چنین عشق هایی به ازدواج نمی انجامند و اگر به ازدواج بیانجامند، پس از مدتی منجر به طلاق و جدایی می شوند و اگر منجر به طلاق نشوند، یک عمر غم و اندوه، ناراحتی، تحقیر، سرزنش، افسردگی، بدبینی،کینه، نفرت، زودرنجی، عذاب وجدان و ... را پی خواهند داشت... 2- عاشقان هوسران حاضرند همه چیز خود را در راه معشوق فدا نمایند، اما پس از اینکه آتش عشق فرو می نشیند، جای خود را به انتظارها و توقع های عجیب و غریب می دهد، و چون این انتظارها هرگز برآورده نمی شود، شروع به اظهار ناراحتی می کنند و شکوه سر می دهند... 3- یکی از خطرات بزرگ عشق های خیابانی، بیدار شدن حس انتقام شدید به هنگام یاس از وصال و نرسیدن به مقصود است...در چنین مواقعی افراد عاشق شکست خورده، از قتل، آتش سوزی، تهمت و افترا، شایعه پراکنی، آزار و اذیت و... دریغ نمی کنند...
نوروز، روز نوئی به کهنگی هزاران سال از راه می رسد... نوروز گواهی جاودانگی ایران زمین است... و پایداری ایرانیان... آرزو می کنم در سال نو تندرست و پایدار باشید... و به بهترین و زیباترین آرزوهاتون برسید...
یه روز دیگه بهار میاد و همهچیز رو تازه میکنه، سال رو، ماه رو،روزها رو، هوا رو، طبیعت رو، ولی فقط یک چیز کهنه میشه که به همه اون تازگی میارزه، «دوستیمون»! سلااااااااااااام دوست جووووووووونیا... امیدوارم سال جدید که تو راهه بهترین سال باشه یراتون و به همه آرزوهای قشنگتون برسید... با این که ۱ روز مونده به عید هنوزم خیابونا شلوغه شلوغه... نمی دونید چه غلغله ایه اینجا که...؟؟؟!!! مسافرا هم که الان چند روزیه اومدن دیگه خودتون فکرش و بکنید چه خبره...!!! ان شاالله هرکدوم از شماها که مسافرای شمال هستید روزای خوبی رو در پیش داشته باشید... ولی اگه می خواید بیاید اینجا همین هفته اول بیاید چون هفته دوم بارووووووووووووون... در هر صورت سال خوب و خوش و پربرکتی رو براتون آرزومندم... تو زندگی آدما، خیلی چیزها هست و خیلی چیزها نیست...معمولا هرکسی به یه طریقی برای چیزهایی که نیست دعا می کنه که باشه...بعضی ها بر این باورند که ستاره دنباله دار می تونه آرزو رو برآورده کنه...بعضی ها مهتقدند بچه های معصوم دعاشون زود اجابت میشه...بعضی ها آرزوشونو برای مادر می گن چون پیش خدا ارج و قرب داره و خلاصه هرکس به یه نحوی دعای خودش و به گوش خدا می رسونه...
اما... ادامه مطلب |