تبليغاتX
$...زیر چتر خدا...$

 

...عشق خدا آتشی است که در هر چه بیفتد،بسوزاند و نور خدا به هر چه بتابد فروزانش کند...

 

 
 

 

تقدیم به آن کس که آفتاب مهرش در آستان قلبم همچنان پابرجاست و هرگز غروب نخواهد کرد...

+ تاریخ  چهارشنبه پانزدهم دی 1389ساعت 21:58  نویسنده $...فروزان...$  | 

 

 کشتی به نام عشق می سازم و آن را در دریای مهر و محبت شمارها می کنم و کبوتری سبکبال به نام سلام... را در آسمان بی انتها به پرواز در می آورم تا کشتی ام را به ساحل عطوفت شما برساند...

بارها از خود پرسیده ام زندگی چیست؟

پس سوار بر کبوتر سپید بال خیال به باغ اندیشه ها رفتم و از میان آنها چنین گلهایی چیده ام.زندگی گوهر گرانبهایی است به نام دل...در غلطانی است به نام اشک... و آتش سوزانی است به نام عشق...

و شاید زندگی در کنار دوستانی همچون شما بودن است،دوستانی که حرف دل را می زنند و محبت جان را می شنوند...

دوستانی که همراه و همرازند و همچون شقایقی در میان گلستان دوستی به پای محبت می نشسته اند...

 

 

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

دوستای گلم...

خوش اومدید به وبلاگ خودتون...

خوبی و بدی به بزرگی خودتون ببخشید...

خوشحال می شم همیشه بهم سر بزنید و نظراتو انتقاداتتون و بدید...

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

خدایا!

قلبم را منزلگاه خود قرار ده و جانم را به محبتت آمیخته نما...!!!

 

+ تاریخ  سه شنبه هفتم دی 1389ساعت 21:19  نویسنده $...فروزان...$  | 
 

وقتی چترت خداست...

 

بگذار ابر سرنوشت ...

 

هرچه می خواهد ببارد...

 

+ تاریخ  شنبه بیست و سوم مهر 1390ساعت 19:16  نویسنده $...فروزان...$  | 
رفتم مرا ببخش،مگو او وفا نداشت...

راهی به جز گریز برایم نمانده بود...

این عشق آتشین پر از درد،ولی امید...

بر وادی گناه و جنونم کشانده بود...

رفتم که داغ بوسه پر حسرت تو...

با اشکهای دیده شستشو دهم...

رفتم که با نگفته ها به خود آبرو دهم...

رفتم مگو،مگو که چرا رفت...؟؟؟!!!

عشق من و نیاز تو و سوز و ساز ما...

از پرده خموشی و ظلمت چو نور صبح...

بیرون فتاده بود به یکباره از ما...

رفتم که گم شوم چو یک قطره اشک گرم...

در لا به لای دامن شبرنگ زندگی...

رفتم که در سیاهی یک گور بی نشان...

فارغ شوم ز کشمکش و جنگ زندگی...

 

 

 

 

سر کوچه هزاران سنگ روی هم...

کوچه من،راه بن بست را علامت زده...

راه نا پیداست،گمانم راه را او خط زده...

راه باز و کوچه بسته شده در سنگ...

کس نمی داند چه کسی راه کف زده...!!!

سنگ را از راه من خط نزنید ای خائنین...

راه من راه خیابانی نبود،شهر دل بود...

روی قلب من را او با هزاران سنگ زده...

درد سنگ از قلب من گذشتست به کمر...

سنگ کم آوردست کمرم را خنجر زده...

کمر شکسته من از سنگ و خنجر نیست...

درد عشق است،پیکرم را آتش زده...

زمزمه این قلب مرا بشنوید:

مرد را دردی اگر باشد خوش است...!!!

درد بی درمون علاجش آتش است...

 

 

 

 

آه! ای زندگی منم که هنوز...

با همه پوچی از تو لبریزم...

نه به فکرم که رشته پاره کنم...

نه بر آنم که از تو بگریزم...

همه ذرات جسم خاکی من...

از تو،اب شعر گرم در سوزند...

آسمان های صاف را مانند...

که لبالب ز باده روزند...

با هزاران جوانه می خواند...

پونه،نسترن،سرود تو را...

هر نسیمی که می وزد در باغ...

می رساند به او،درود تو را...

من تو را جستجو کردم...

نه در آن خوابهای رویایی...

در دو دست تو سخت کاویدم...

پر شدم،و پر شدم،ز زیبایی...

پر از ترانه های سیاه...

پر شدم از ترانه های سپید...

از هزاران شراره های نیاز...

از هزاران جرقه های امید...

حیف از آن روزها که من با خشم...

به تو چون دشمنی نظر کردم...

پوچ پنداشتم فریب تو را...

ز تو ماندم،تو را هدر کردم...

غافل از آنکه تو بجائی و من...

همچون آبی روان در گذرم...

گمشده در غبار شوم زوال...

رو تاریکی مرگ می سپرم...

آه! ای زندگی،من آینه ام...

از تو چشم پر از نگاه شود...

ور نه گر مرگ بنگرد در من...

روی آینه ام سیاه شود...

عاشقم،عاشق ستاره صبح...

عاشق ابرهای سرگردان...

عاشق روزهای بارانی...

عاشق هرچه نام توست بر آن...

  

 

  

+ تاریخ  دوشنبه چهاردهم شهریور 1390ساعت 19:20  نویسنده $...فروزان...$  | 
 

تو می آیی...

با یک گل محمدی در دست...

و خدا را منتشر می کنی...

تا از غمناکی خاک سرودها بروید...

آن روز که...

سکه به نام تو باشد...

هیچ کس تنگ دست نیست...

همه محرومان جهان...

بر سفره مساوات تو می نشینند...

تو میراث دار علی و عدالتی...

سندهای برابری را تو امضا می کنی...

دلهای صبورمان...

همچنان روزه دار،در انتظار توست...

تو می آیی...

تا طوفانها فرو ریزند...

هرگاه کز طواف یاد تو می آئیم...

 

 

روزی که غزل برای ما ساحل بود...

لجبازی موج توبه،بی حاصل بود...

دیدی که برای شعر،تنهایی تو...

این بار خدا چه ارزشی قائل بود...

انگار غزل فقط سیاهی مشق است...

با اینکه تمام بیت ها کامل بود...

حالا که برای توبه،وقتی باقیست...

برخیز نماز جفتمان باطل بود...

 

 

 

ای نسیم رهگذر،به ما بگو...

این جوانه های باغ زندگی...

این شکوفه های عشق...

از سموم وحشی کدام شوره زار...

رفته رفته خار می شوند...؟؟؟

این کبوتران برج دوستی...

از غبار جادوی کدام کهکشان...

گرگهای هار می شوند...

 

 

تویی او که زندگیم را دگرگون کرد...

تویی او که همه چیز را درست می کند...

تویی او که شبهایم را گرما می دهد...

تنها تویی...

تویی او که همه چیز می بخشدم...

تویی او که درها را می گشاید...

 

تویی او که صدایم را می شنود...

تنها تویی...

اطراف را می نگرم،می بینم هنوز تو اینجایی...

نه در چشمم،بلکه در اندرونم،حضورت آشکار می شود...

 

+ تاریخ  دوشنبه دهم مرداد 1390ساعت 19:49  نویسنده $...فروزان...$  | 

روزگاریست که من عاشق رخسار توام...

فکر من باش در این شهر گرفتار توام...

از میان ماه رویایی گیرم که ماه من تویی...

اگر از خدایم نترسم گویم که خدایم تویی...

ز میان گل رفتم و عاشق نشدم...

تو چه کردی تو را دیدم و دیوانه شدم...


 


 

یه روز دلم گرفته بود...

مثل روزای بارونی...

از اون هوا که خودت حال و هواش و می دونی...

اگه بشه حالم و تعریف بکنم...

تو هم منو شعر منو با غم حست می خونی...

یه حالی داشتم که نگو...

یه حالی داشتم که نپرس...

آخه تو هم مثل منی...

مثل من عاشقی...

وقتی هوا ابری میشه...

حال و هوامو می دونی...

 

 

شادم که در شرار تو می سوزم...

شادم که در خیال تو می گریم...

شادم که بعد وصل تو باز...

در عشق بی زوال تو می گریم...

پنداشتی که چون ز تو بگسستم...

دیگر مرا خیال تو در سر نیست...

اما چه گویمت که جز این آتش...

بر جان من شراره دیگر نیست...

شب لحظه ای به ساحل او بنشین...

تا رنج آشکار مرا ببینی...

شب لحظه ای به سایه خود بنگر...

تا روح بی قرار مرا ببینی...

من با لبان سرد نسیم صبح...

سر می کنم ترانه برای تو...

من آن ستاره ام که درخشانم...

هر شب در آسمان سرای تو...

غم نیست گر کشیده حصاری سخت...

بین من و تو پیکر صحراها...

من آن کبوترم که به تنهایی...

پر می کشم به پهنه دریاها...

 

+ تاریخ  شنبه یازدهم تیر 1390ساعت 1:16  نویسنده $...فروزان...$  | 

                                   

به نام آن خدایی که مرا آفرید و عشق و محبت را در وجودم نهاد تا دیگران را دوست بدارم...

19سال پیش در چنین ساعت و چنین روزی عزیزترینم بهترین هدیه رو بهم داد...

او کسی نبود جز خدا و هدیه اش چیزی نبود جز زندگی...

به همین مناسبت هر سال،سالروز اهدای این هدیه ارزشمند رو جشن می گیرم و از

خدای خود برای ارزانی داشتن این نعمت سپاسگذاری می کنم...



 

شاید زندگی آن جشنی نباشد که آرزویش را داشتی...

ولی حالا که به آن دعوت شده ای تا می توانی زیبا برقص...

      
                                                 
سال 1371/04/01 ساعت 1 شب 

خداجونم بهم لطف کرد و زندگی رو بهم هدیه داد تا الان اینجا و در کنار شما باشم...

نمی دونم چقدر تو این 19 سال آدم مفیدی بودم و به چه اندازه خدای مهربونمون ازم راضیه و

کارهایی رو که خوشحالش می کنه رو انجام دادم...

می دونم اونقدری که خدا ازم یا از یه بندش انتظار داره خوب نبودم ولی همیشه سعیم در این بوده

که بتونم راضی نگهش دارم...

امیدوارم تلاشم بیهوده نباشه...

خدای من ازت ممنونم که نعمت بزرگ عشق رو بهم دادی و گذاشتی که عاشقت باشم و بهترین

هدیه ای که بهم دادی خودت بودی...

من اگه تو رو نداشتن هیچی نبودم و این موفقیتایی رو که بهش رسیدم،خانواده خوبم،سلامتیم،

زندگی زیبام و همه و همه بدون وجود تو در زندگیم غیر ممکن بود...

ازت ممنونم خدای من...
خدایا شکرت...



 



اینم کیک تولدم...  








تولد که بی کیک نمیشه...
 
 
امروز خدا جونم بهم هدیه داد...
می دونید چی...؟؟؟
من عاشق بارونم...
هرسال روز تولدم بارون میاد...
منم اینو یه هدیه از طرف خداجونم می دونم...
یعنی مطمئنم...
امروزم بهم بارون هدیه داد...
یه چندوقتی بود هوا گرمه گرم بود...
ولی امروز به حدی بارون اومد و خنک بود که دیگه نیازی به کولر نبود...
خداجووووووووووووووووووووونم مرررررررررررررررررررررسی...
عاشقتم...
عاشقانه می پرستمت...
تو بهترینی...
مررررررررررررررررررررررررررسی از هدیه قشنگت...
+ تاریخ  چهارشنبه یکم تیر 1390ساعت 0:53  نویسنده $...فروزان...$  | 

نه عقابم،نه کبوتر،اما...

چون به جان آیم در غربت خاک...

بال جادویی شعر...

بال رویایی عشق...

می رساند به افلاک مرا...

اوج می گیرم،اوج...

می شوم دور از این مرحله دور...

می روم سوی جهانی که در آن...

همه موسیقی جان است...

و گل افشانی نور...

همه گلبانگ سرور...

تا کجاها برد آن موج ترسناک مرا...

نزده بال و پری بر لب آن بام بلند...

باد مرغان گرفتار قفس...

می کشد باز سوی خاک مرا...

 

 

 

من نمی دانم و همین درد مرا سخت می آزارد،که چرا انسان،این دانا،این پیغمبر در تکاپوهایش چیزی از معجزه آن سوتر ره نبردست به اعجاز محبت،چه دلیلی دارد...؟؟؟

چه دلیلی دارد که هنوز مهربانی را نشناخته است...؟؟؟

من بر آنم که در این دنیا،خوب بودن به خدا سهل ترین کار است و نمی دانم که چرا انسان تا این حد با خوبی بیگانه است...؟؟؟

و همین درد مرا سخت می آزارد...

+ تاریخ  پنجشنبه نوزدهم خرداد 1390ساعت 1:1  نویسنده $...فروزان...$  | 
منتظر آن روز خوب باش،منتظر آن اتفاق خوب باش...

به محض اینکه آن اتفاق بیفتد تنهایی به روشنایی درون،تنهایی به آرامش خیال،تنهایی به تجربه ای شیرین بدل خواهد شد؛آن روز نزدیک است...

مسرور باش،بخوان و با زندگی برقص؛راهی که تو خود را در آن پیدا کنی معجزه عشق است؛زیرا که تشنه به چشمه خواهد رسید،دل مشتاق عاشق خواهد شد و درهای بسته یکی یکی باز خواهد شد...

بیدار خواهی شد،درست مانند گلی کوچک که زیبایی خود را با شکوه و طنازی به تو دلبرانه، پیشکش می کند؛خواهی شکفت در یک لحظه شگفت انگیز در حمایت عشق الهی شور و سرمستی در زندگی تو جاری خواهد شد و آن آرامش ملکوتی شروع به باریدن خواهد کرد؛زیرا عشق نمی تواند در جایی غیر از قلب تو بشکفد...

تنها دلیل من که خدا هست و این جهان زیباست...

وین حیات عزیز و گرانبهاست،لبخند چشم توست...

هرچند با تبسم شیرینت آن چنان از خویش می روم که نمی بینمش...

درست لبخند چشم تو در چشم من وجود خدا را آواز می دهد...

در جسم من تمامی روح حیات را پرواز می دهد...

جان مرا که دوریت از من گرفته؛شیرین...

و خوش دوباره به من باز می دهد...

 

+ تاریخ  چهارشنبه هجدهم خرداد 1390ساعت 21:2  نویسنده $...فروزان...$  | 
 

باران که بیاید...

به رسم شما خیس می شوم ...

به رسم شما می خندم ...

و هر چه آسمان داشته باشید...

به رسم شما نگاه میکنم ...

اما به من بگویید ...

ابر باران زا کجاست... ؟؟؟

هوای دلم بارانی ست ...!!!

 

 

تكيه مي دهم به پنجره ...

توي تاريكي باران را مي شنوم ...

بوي ياس ها مي آيد بالا ...

مست، يك تبسم مي شوم ...

کاش با خودم کمی مهربانتر بودم...

خسته ام ...

 حيف از باران ...

 حيف از همه حس هاي خفه شده ام ...

 مست، يك اشك مي شوم...

+ تاریخ  چهارشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1390ساعت 18:7  نویسنده $...فروزان...$  | 
 

می خواهم با آسمان معامله ای بکنم...
او برایم باران ببارد ومن برایش قاصدک بکارم...
آنوقت می توانم...
یعنی می توانیم با خیال راحت به همدیگر نگاه کنیم...
چون من وآسمان دیگر نگران آدمهایی نیستیم که نمی دانند چگونه به هم پیغام دهند؛
دوستت دارم...

 

+ تاریخ  چهارشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1390ساعت 17:28  نویسنده $...فروزان...$  | 
به آسمان نگاه کردم،صدایی برخاست...چه می جویی...؟؟؟!!!

خانه ای ساخته ایم سایبانش همه عشق،زیر پا فرشش غرور،حصارش همه تکرار صفا...

ای اختر جهان؛دانی که از این چشمان مهجور جز سر اشکها می گذرد...

زندگی عشق است، پس عشق را دوست بدار تا همیشه عاشق باشی؛ای معشوقه عاشقان آنقدر تو را دوست دارم که روز و شب برایت گریه می کنم...

آه...!!!زندگی چیست...؟؟؟

خون دل خوردن...!!!اولش عشق،آخرش مردن...!!!

تو را به آه دریای بیکران...

اما نمی دانم که چگونه این احساس را بیان کنم...

حال که نگاه از دیده ام برنداشته ای،نوای مرا شنیدی،ناز پرور این گل سروده ام گوش کن:

با دیدگان فرو بسته لب بر جام زندگی نهاده ام و اشک سوزان بر کنار زرینه آن می ریزم...

 

+ تاریخ  چهارشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1390ساعت 2:46  نویسنده $...فروزان...$  | 
صدایم کن تا امان یابد عابری خسته در شب باران...

صدایم کن تا ببالم من در سحرگاهان با سپیداران...

از آن سوی خورشید،از آن سمت دریا صدایم کن...

تو لبخند صبحی پس از شام یلدا از این تیرگیها،رهایم کن...

سکوت صبح شقایقها را در این ویرانی تو می دانی...

غم پنهان نگاه ما را در این حیرانی تو می دانی...

 

+ تاریخ  چهارشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1390ساعت 2:8  نویسنده $...فروزان...$  | 
قلم می سوزد،خسته و افسرده ام...

درمانده و ناتوانم...

تو شاهدی که چگونه روزها را به شمارش می سپردم و هفته ها را تنها با یک امید سپری می کردم...

تو شاهد طلوعم بودی...

غروبم و شب تاریکم که تنهاییم را لمس و درک می کرد...

خالی هستم ای آسمان...!!!

تهی ار همه چیز و آکنده از حسرت...!!!

خدایا...!!!

نکند این حسرت ناپایدار بماند...؟؟؟!!!

 

+ تاریخ  چهارشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1390ساعت 1:28  نویسنده $...فروزان...$  | 
سالهای بیهوده و بی مصرفی را پشت سر نهاده ام تا امروز تو را ببینم...

نگاه کن عزیز دلم...!!!

نگاهی سرشار از شیفتگی و سودای جان...

نگاهم کن عشق من...!!!

عشق ملکوتی و آسمانی ام...

نگاهم کن...!!!

نگاهی سرشار از شیفتگی بیکران...

نگاهم کن...!!!

چون دنیایی از آرزو و رویاهای شیرین را،نهایت احلام و امیال جانم را فقط در نگاه تو یافتم...

نگاهم کن...!!!

ای گمشده سالیان از دست رفته ام...

هستی من...!!!عزیز من...!!!عشق من...!!!مکمل وجود تهی ام...!!!

تهی از هرگونه احساس غیر از عشق تو...

عشق تو...

عشق تو دیوانه ام کرد...

 

ای کاش می توانستم التماس دل خویش را با کس دیگری میان نهم...

با انسان اسیری،فرو رفته در مه و ابرها همچون خودم عاشق...

+ تاریخ  چهارشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1390ساعت 1:15  نویسنده $...فروزان...$  | 
شمع شب من امشب چرا بدون ریختن اشک می سوزی...؟؟؟!!!

چه زیبا اطراف را روشن ساخته ای و خود آب می شوی...

من نیز پروانه ای هستم که از زیباییت آنقدر لذت می برم که سوختن بالهایم را احساس نمی کنم...
 

 سوزان شمع من که سوختن در آتش تو زیباتر و ستودنی تر از پرواز در باغ رویاست...
 

 

+ تاریخ  چهارشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1390ساعت 0:20  نویسنده $...فروزان...$  | 

چترها را ببندیم...

و به ضیافت قطره های باران برویم...

و بگذاریم باران گناهانمان را...

از ریشه بشوید...

نگاه خسته مان را...

زیر باران تازه کنیم...

چرا که فردا موسم طلوع پاک رویا هاست...

چتر ها را ببندیم...

باران بدون سر پناه زیبا تر است...


خدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar-20.com


 

حسن باران این است که زمینی ست ولی...

آسمانی شده است و به امداد زمین میاید...

حسن باران این است...

که تبسم دارد...

گرد غبار از همه چیز از همه جا میگیرد...

حسن باران این است...

که مرا میبرد از خویش به  عشق...

و مرا برمیگرداند از عشق به خویش...

همه جا بر همه کس میبارد...

و تعلق دارد به جهانی از عشق...

                           

 

+ تاریخ  پنجشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1390ساعت 18:36  نویسنده $...فروزان...$  | 
امروز صبح که از خواب بیدار شدی نگاهت میکردم...
امیدوار بودم که با من حرف بزنی  نظرم را بپرسی یا برای اتفاق خوبی که دیروز در زندگیت افتاد از من تشکر کنی اما متوجه شدم خیلی مشغولی-مشغول لباسی که میخواهی بپوشی...
وقتی داشتی این طرف ان طرف می دویدی تا حاضر شوی فکر می کردم چند دقیقه وقت داری که  به من بگویی سلام اما تو خیلی مشغول بودی...
یکبار مجبور شدی منتظر شوی و برای مدت یک ربع کاری نداشتی جز انکه روی صندلی بشینی...
بعد دیدمت که از جا پریدی خیال کردم که میخواهی با من صحبت کنی اما به طرف تلفن دویدی و در عوض به دوستت زنگ زدی تا از اخرین شایعات با خبر شوی تمام روز با صبوری منتظر بودم با اون همه کار های مختلف گمون می کنم که اصلا وقت نداشتی با من حرف بزنی...
متوجه شدم قبل از نهار هی به دور و برت نگاه میکنی  شاید چون خجالت می کشیدی که با من حرف بزنی سرت را به سوی من خم نکردی تو به خانه رفتی و به نظر میرسید که هنوز خیلی کار برای انجام دادن داری. ..
 باز هم صبورانه انتظار کشیدم و تو در حالی که تلویزیون نگاه می کردی شام خوردی و باز هم با من صحبت نکردی موقع خواب...
فکر میکنم خیلی خسته بودی.بعد از ان به اعضای خانواده ات شب بخیر گفتی به رختخواب رفتی و فورا به خواب رفتی...
اشکالی ندارد.احتمالا یادت رفته که من همیشه و در همه حال در کنار تو و برای کمک به تو اماده ام...
من صبورم بیش از ان چه که تو فکرش را میکنی حتی دلم میخواهد یادت بدهم که تو چطور با دیگران صبور باشی من انقدر دوستت دارم  که هر روز منتطرت هستم منتظر یک سر تکان دادن-دعا-فکر-یا گوشه ای از قلبت که متشکر باشد...!!!
خیلی سخت است که یک مکالمه ی یک طرفه داشته باشی...
خوب من باز هم منتظرت هستم.سراسر پر از عشق تو...
به امید انکه شاید امروز کمی هم به من وقت بدهی....

                                                                        دوست و دوستدارت   خدا...




+ تاریخ  چهارشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1390ساعت 22:39  نویسنده $...فروزان...$  | 
ميگن هيچ عشقي تو دنيا مثل عشق اولي نيست ...

ميگذره يه عمري اما از خيالت رفتني نيست...

 

+ تاریخ  سه شنبه بیستم اردیبهشت 1390ساعت 22:58  نویسنده $...فروزان...$  | 
پروانه داشت از پیله اش بیرون می آمد...

سرش را که از پیله بیرون کرد،نفسش گرفت...دلش....دلش تنگ شد... دنیا پر بود از تنهایی...

از پروانه شدن پشیمان شد...به درون پیله برگشت تا بخوابد...چشمش داشت گرم می شد که...

ناگهان قطره ای شبنم که از شاخه های درخت چکید و درست افتاد روی صورت پروانه...

قطره شبنم، خنک بود و زلال...پروانه از خواب بیدار شد...سر تا پایش شور زندگی شده بود...باید پر میزد، باید می چرخید، باید عاشق می شد، باید دل می داد... باید جان می بخشید،باید می رفت تا بخنداند دخترکی را که غصه نداشتن یک بادبادک چشمان معصومش را سرخ کرده است...

پروانه پیله را کنار زد و رفت...رفت تا زندگی جور دیگری نگاه کند...

+ تاریخ  دوشنبه دوازدهم اردیبهشت 1390ساعت 20:54  نویسنده $...فروزان...$  | 
شب ها ی بی خوابی، روزهای بی قراری...

خاطرات راه و رسم های دلنشین...

او گفت: تو آن هوایی هستی که دم می زنم...

آن زندگی که دوست دارم، آن رویایی که می بینم...

اکنون درمی یابم معنای وجودت را...

پس از ساعتها بیداری...

اکنون حس می کنم...

که از زمره بارانم...

احساسات آن شب هنوز باقی است...

جایی در میان بیداری و رویا...

حس می کنم کنارم هستی...

 

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

در این زندگی عجیب که من رهنمایش هستم...

دوستانی گذرا، نیز به اصطلاح عاشقان...

هرگز نمی خواهند آنچه را محتاجم...

کاش اینجا بودی، کنارم...

عشق، ما برای هم معنایی داشت...

هر یک، دیگری را دوست خواهیم داشت...

تو هنوز اینجایی، من هنوز به واژگانی می اندیشم...

که همواره مقصودم بود تا بگویم...

آه...!!! اگر می شد این جا باشی...

می توانیم دریابیم...

که ما کیستیم...؟؟؟!!!

 

 

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

لبخندهایی برای تو...

با دقت گوش دهید، واژه هایم گشوده می شود...

می توانم با لبخندت مدتها سر کنم...

در می یابم واژه هایی که بر زبان جاری اند،حقیقت دارند...

چرا که او، تو را به یادم می آورد...

گفته ام را بد تعبیر نکن...

زیرا عباراتی که در ذهنت، در قلبت جاری اند...

عباراتی که فقط نمی توانی شرحشان دهی...

همیشه برای بیان آسان نخواهند بود...

آشکارا می بینم...

چهره ای را در آسمان،ماه در چشمان توست...

+ تاریخ  شنبه دهم اردیبهشت 1390ساعت 1:21  نویسنده $...فروزان...$  | 
بدون تو تنهایی را با تمام ابعادش حس می کنم و قطره قطره عشقم را با تمام وجودم در یک کلمه می گنجانم و می گویم:

بدون تو خودم را تنها و بی کس می بینم...

 

در کوچه های سرد و تاریک شهر من...

هزاران صدای خوش زنده...

با هزاران گام خسته و برهنه می گذرد...

در کوچه های سرد و خالی شهر من...

صداست که منتظر است...

خاطره ها به خواب رفته اند...

و من هنوز منتظر،پشت پنجره بسته...

به انتظار نشسته ام تا برگردی...

+ تاریخ  شنبه دهم اردیبهشت 1390ساعت 0:19  نویسنده $...فروزان...$  | 
از هر دریچه سراغ چشمهایت را از خورشید گرفته ام و از هر جاده رد گامهایت را...

اما هنوز خبری نیست... قاصدی نیست... کبوتری نیست... هنوز منتظرتم...

امشب اتاق آبی خاطرات من ستاره باران حضور توست... فانوس احساس مرا در دست داری و در جستجوی دلتنگی سرگردانی... باران نگاهت گونه هایم را خیس کرده و لرزش صدایت تارهای احساسم را می نوازد...

کاش وقتی به تو می اندیشم قطرات اشک می گذاشت تا تو را در خیالم خوب نظاره کنم...

کاش زبانم و دلم یاری ام می دادند تا با تکرار نام تو، آتش وجودم را برای لحظاتی خاموش کنم و حتی اگر شده برای لحظه ای به آرامش برسم...

+ تاریخ  چهارشنبه هفتم اردیبهشت 1390ساعت 1:0  نویسنده $...فروزان...$  | 
خدایا...!!!

تو بگو من چطور فقط عاشق تو باشم...؟؟؟!!!

بگو چطور اسیر این دنیای مادی نشم...؟؟؟!!!

از عشق تو دم می زنم ولی هزاران بار دور از تو هستم...

عاشق تو خودش را درگیر دنیا نمی کند...

عاشق تو فقط تو را می بیند و وابسته به قراردادهای دنیایی نیست...

عاشق تو غمگین نیست از نارسایی های مادی...

تو را دارد و بس...و سیراب، سیراب از همه چیز...

آخه من کجا این چنینم...؟؟؟!!!

دوست دارم تو را...

دوست دارم عاشق واقعی باشم...

ولی همچنان سرگردانم...اسیر مسائل مادی هستم... دم از عشق تو می زنم...

ولی تا یک مشکلی پیش می یاد کم میارم کسی نیست کمک کند...

احساس تنهایی می کنم...

یادم میره تو کس بی کسونی... تو همه کس منی...کسی که تو را داشته باشد،دیگر احتیاج به هیچ کس ندارد...

ای خدا...!!!

فقط تو هستی و بس... تنها تو حقیقتی... هرچیزی غیر از تو عاری از حقیقته...

 

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

 

خدای خوب من...!!!

خدای من...!!!

خدای خوب من...!!!

من در این وادی ناشناخته دل چه کنم...؟؟؟

من تنها تو را می جویم... به هرکجا که میروم همگان به نوعی در جستجوی تو هستند و تو می دانی...

سخت دل تنگت هستم...از تو گفتن برایم مثل یک رویا بود...

اکنون می نویسم بدون آن که ذره ای از وجودت را درک کنم...

خدای من...!!!

من در قلب کوچکم حضورت را احساس می کنم بدون آن که بدانم از اول در این دریچه کوچک دل راه یافته ای... من تا ابد در حسرت شناختنت خواهم ماند و من می دانم آنچه را که هیچگاه نخواهم فهمید...!!!

در ابتدای خلقتم بر هیچ احاطه داشتم و اکنون نیز با دنیایی از سرگشتگی و حیرانی خواهم رفت...

 

 تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد


 

خدا تصویر شما را بر کف دستانش نقش کرده است...

+ تاریخ  سه شنبه ششم اردیبهشت 1390ساعت 23:37  نویسنده $...فروزان...$  | 

من از هجوم جلوه های شهر نالانم...

یک سرو را زیباتر از هر برج می دانم...

اینجا نه تنها آسمان خاکستری رنگ است...

گلهای دست گلفروشان نیز بی رنگ است...

اینجا هوس فرمانروای مطلق دلهاست...

مدفون میان رنگ و روغن صورت گلهاست...

این سو شیاطین ساقدوش نو عروسانند...

در اصل صاحبخانه این بزم اشیائند...

این سو درون نبضها شد عشق زندانی...

اینجا محبت پای دنیا گشته قربانی...

این سو عروسک قیمتش بالاتر از مهر است...

اینجا دعا در حکم جادو جنبل است...

این سو برق طلا بر سرخی خون برتری دارد...

اینجا تمام لاله ها را دور می ریزند...

گلهای سرخ عاشق در چنگ پاییزند...

این سو فقط قانون نخوت حکم می راند...

هرکس خودش را بهترین موجود می داند...

معروف دور افتاد و منکر عملدار است...

مهر فضولی می خورد هرکس که بیدار است...

اینجا دهان دیگران را زود می بندند...

اینجا به عشق و عاشق و معشوق می خندند...

دلسوزی و غیرت سرش بر چوبه دار است...

سهم بسیجی نقش یاران روی دیوار است...

آن سوتر اما مرغ حق آشیان دارد...

قلبی به پهنای تمام آسمان دارد...

بر دوش او بار غم سنگین هرگوشه از دنیاست...

در نیمه شب دریای چشمانش تماشایی است...

انتظار آن سوار سبز رویائی است...

حسی دگر این شهر دنیا دارد...

پائین پا یک بوستان با یک حرم دارد...

یک باغبان گلهای خود را برده در آغوش...

شور و هیاهویی است در این ظاهر خاموش...

در بزم مستان دلستانی می فشان کرده است...

پیر است، اما گوشه چشمش جوان کرده است...

دل را به باغ و باغبان عشق می بندم...

بر ریش دنیای تهی از عشق می خندم...

82hd178dqt642gt5mw9c.jpg

+ تاریخ  دوشنبه پنجم اردیبهشت 1390ساعت 20:27  نویسنده $...فروزان...$  | 
می خروشد دریا...

هیچ کس نیست به ساحل پیدا...

لکه ای نیست به دریا تاریک...

که شود قایق...

اگر آید نزدیک...

 

مانده بر ساحل...

قایقی ریخته شب بر سر او...

پیکرش را ز رهی ناروشن...

برده در تلخی ادراک فرو...

هیچ کس نیست که آید از راه...

و به آب افکندش...

و در این وقت که هر کوهه آب...

حرف با گوش نهان می زندش...

موجی آشفته فرا می رسد از راه که گوید با ما...

قصه یک شب طوفانی را...

 

رفته بود آن شب ماهی گیر...

تا بگیرد از آب...

آنچه پیوندی داشت...

با خیالی در خواب...

 

صبح آن شب،که به دریا موجی...

تن نمی کوفت به موجی دیگر...

چشم ماهی گیران دید...

قایقی را به ره آب که داشت...

بر لب از حادثه تلخ شب پیش خبر...

پس کشاندند سوی ساحل خواب آلودش...

به همان جای که هست...

در همین لحظه غمناک به جا...

و به نزدیکی او...

می خروشد دریا...

وز ره دور فرا می رسد آن موج که می گوید باز...

از شبی طوفانی...

داستانی نه دراز...

+ تاریخ  دوشنبه بیست و دوم فروردین 1390ساعت 21:42  نویسنده $...فروزان...$  | 
پرهیز از ظاهربینی:

بک دختر و پسر مسلمان و شایسته،هرگز به ظاهرسازی برخی از جوانان هوسباز اعتماد نمی کند...لذا نباید به ظاهر افراد توجه کرد...با یک نگاه و یک جلسه چند دقیقه ای نمی توان به واقعیت های فرد خصوصا در امر ازدواج پی برد و این ظاهرسازی ها ممکن است دامی برای صید و شکار باشد...

پرهیز از همنشینی و رفاقت با دوستان ناباب:

انسان ذاتاً یک موجود اجتماعی است و باید با دیگران انس و الفت بگیرد و این نیاز در تمام مراحل زندگی او مطرح می باشد، خصوصا در دوران حساس جوانی که جداً باید از همنشینی با افراد آلوده و بدنام پرهیز شود؛ زیرا رفت و آمد با افراد فاسد و معصیت کار چه بسا جوانان سالم،صالح،پاکدامن و بافضیلت را به سقوط و انحطاط حتمی بکشد...

با بدان کم نشین که صحبت بد                     گرچه خوبی،تو را پلید کند

آفتاب به آن بزرگی را                              لکه ابری ناپدید کند

پرهیز از قبول شعارهای فریبنده دیگران:

دختران جوان و پاکدامن باید توجه داشته باشند که افراد هوسباز و آلوده برای رسیدن به اهداف شیطانی خود، شعارهای فریبنده ای دارند.مثلاً می گویند:

«علت بسیاری از ناسازگاری ها در ازدواج،نبود شناخت کافی و ارتباط صمیمی با هم قبل از نامزدی است،باید در کنار هم بود،باید معاشرت ها زیاد باشد تا شناخت کافی ایجاد شود!خواهی نشوی رسوا،همرنگ جماعت شو،قلبت پاک باشد و...»

لذا هرگز نباید گول این شعارهای بی اساس، پوچ و شیطانی را خورد و دل به حرفهای رنگ و لعاب دار هوسرانان مکار بست و ناآگاهانه با سرنوشت،آبرو و حیثیت خودبازی کرد...اگر چنانچه جوانی قصد ازدواج با دختر خانمی را داشته باشد، می تواند از طریق خانواده اش رسما تحقیقات نماید و به خواستگاری بیاید...

پرهیز از قبول نامه های عاشقانه صیادان سیاه دل:

یکی از عوامل انحراف برخی از جوانان، نامه های عاشقانه هوسرانان است...با توجه به احساسات و عواطف لطیف و قوی دختران، برخی از آنان متاسفانه ناخودآگاه دچار لغزش شده و دل به سخنان فریبا و به ظاهر زیبا می دهند، غافل از این که چه صیادان مکاری در کمین آنها نشسته اند و نادانسته عفت و پاکدامنی خود را تباه می سازند...

گر بگوید روبه افسونگر مردم فریب

                                          کز فریب و حیله دورم،بشنو و باور مکن

عشق های خیابانی زود گذر:

عشق اگر آگاهانه و با زمینه الهی باشد، یکی از تجلیات روحی انسان و بسیار عالی است...اما اگر، ریشه غریزی و نفسانی داشته باشد، عشق شیطانی محسوب می شود که عقل و ایمان را ضعیف می کند...عشق های خیابانی از یک نگاه و لبخند آغاز می شوند و با وعده ادامه می یابند و گاهی به رسوایی و ندامت می انجامند...

پیامدهای عشق های خیابانی عبارتند از:

1- بیشتر چنین عشق هایی به ازدواج نمی انجامند و اگر به ازدواج بیانجامند، پس از مدتی منجر به طلاق و جدایی می شوند و اگر منجر به طلاق نشوند، یک عمر غم و اندوه، ناراحتی، تحقیر، سرزنش، افسردگی، بدبینی،کینه، نفرت، زودرنجی، عذاب وجدان و ... را پی خواهند داشت...

2- عاشقان هوسران حاضرند همه چیز خود را در راه معشوق فدا نمایند، اما پس از اینکه آتش عشق فرو می نشیند، جای خود را به انتظارها و توقع های عجیب و غریب می دهد، و چون این انتظارها هرگز برآورده نمی شود، شروع به اظهار ناراحتی می کنند و شکوه سر می دهند...

3- یکی از خطرات بزرگ عشق های خیابانی، بیدار شدن حس انتقام شدید به هنگام یاس از وصال و نرسیدن به مقصود است...در چنین مواقعی افراد عاشق شکست خورده، از قتل، آتش سوزی، تهمت و افترا، شایعه پراکنی، آزار و اذیت و... دریغ نمی کنند...

 

+ تاریخ  پنجشنبه هجدهم فروردین 1390ساعت 0:17  نویسنده $...فروزان...$  | 

عكس و تصاویر زیبا برای زیباسازی وبلاگ شما -------------- بهاربیست دات كام ------------- bahar22.com ------------ عكس تصاویر زیباسازی وبلاگ فارسی

نوروز، روز نوئی به کهنگی هزاران سال از راه می رسد...

نوروز گواهی جاودانگی ایران زمین است...

و پایداری ایرانیان...

آرزو می کنم در سال نو تندرست و پایدار باشید...

و به بهترین و زیباترین آرزوهاتون برسید...

 

 عكس و تصاویر زیبا برای زیباسازی وبلاگ شما -------------- بهاربیست دات كام ------------- bahar22.com ------------ عكس تصاویر زیباسازی وبلاگ فارسی

 

یه روز دیگه بهار میاد و همه‌چیز رو تازه می‌کنه، سال رو، ماه رو،روزها رو، هوا رو، طبیعت رو، ولی فقط یک چیز کهنه میشه که به همه اون تاز‌گی می‌ارزه، «دوستیمون»!

عكس و تصاویر زیبا برای زیباسازی وبلاگ شما -------------- بهاربیست دات كام ------------- bahar22.com ------------ عكس تصاویر زیباسازی وبلاگ فارسی 

سلااااااااااااام دوست جووووووووونیا...

امیدوارم سال جدید که تو راهه بهترین سال باشه یراتون و به همه آرزوهای قشنگتون برسید...

با این که ۱ روز مونده به عید هنوزم خیابونا شلوغه شلوغه...

نمی دونید چه غلغله ایه اینجا که...؟؟؟!!!

مسافرا هم که الان چند روزیه اومدن دیگه خودتون فکرش و بکنید چه خبره...!!!

ان شاالله هرکدوم از شماها که مسافرای شمال هستید روزای خوبی رو در پیش داشته باشید...

ولی اگه می خواید بیاید اینجا همین هفته اول بیاید چون هفته دوم بارووووووووووووون...

در هر صورت سال خوب و خوش و پربرکتی رو براتون آرزومندم...

عكس و تصاویر زیبا برای زیباسازی وبلاگ شما -------------- بهاربیست دات كام ------------- bahar22.com ------------ عكس تصاویر زیباسازی وبلاگ فارسی

+ تاریخ  یکشنبه بیست و نهم اسفند 1389ساعت 14:59  نویسنده $...فروزان...$  | 
تو زندگی آدما، خیلی چیزها هست و خیلی چیزها نیست...معمولا هرکسی به یه طریقی برای چیزهایی که نیست دعا می کنه که باشه...بعضی ها بر این باورند که ستاره دنباله دار می تونه آرزو رو برآورده کنه...بعضی ها مهتقدند بچه های معصوم دعاشون زود اجابت میشه...بعضی ها آرزوشونو برای مادر می گن چون پیش خدا ارج و قرب داره و خلاصه هرکس به یه نحوی دعای خودش و به گوش خدا می رسونه...

اما...

b9edsp35481ojt2cfgb.jpg 


ادامه مطلب
+ تاریخ  سه شنبه بیست و چهارم اسفند 1389ساعت 0:7  نویسنده $...فروزان...$  | 
pem0b1hiqcvdt11698n7.gifاین شعر را با نام تو آغاز می کنم...pem0b1hiqcvdt11698n7.gif

pem0b1hiqcvdt11698n7.gifقفل از دهان پنجره ها باز می کنم...pem0b1hiqcvdt11698n7.gif

pem0b1hiqcvdt11698n7.gifبی انتهاترین شب دنباله دار را...pem0b1hiqcvdt11698n7.gif

pem0b1hiqcvdt11698n7.gifدر صبح دستهای تو ایجاز می کنم...pem0b1hiqcvdt11698n7.gif

pem0b1hiqcvdt11698n7.gifقوم سکوت بال مرا سنگ می زنند...pem0b1hiqcvdt11698n7.gif

pem0b1hiqcvdt11698n7.gifبا این وجود سمت تو پرواز می کنم...pem0b1hiqcvdt11698n7.gif

pem0b1hiqcvdt11698n7.gifبنشین مقابلم که غزل خیز می شوم...pem0b1hiqcvdt11698n7.gif

pem0b1hiqcvdt11698n7.gifیعنی که پیش چشم تو اعجاز می کنم...pem0b1hiqcvdt11698n7.gif

pem0b1hiqcvdt11698n7.gifشعر از نگاه سبز تو الهام می شود...pem0b1hiqcvdt11698n7.gif

pem0b1hiqcvdt11698n7.gifهر بار یاد چشم تو را باز می کنم...pem0b1hiqcvdt11698n7.gif

pem0b1hiqcvdt11698n7.gifاین اشکها که در غم تو پا گرفته است...pem0b1hiqcvdt11698n7.gif

pem0b1hiqcvdt11698n7.gifیک گوشه از غم است که ابراز می کنم...pem0b1hiqcvdt11698n7.gif

pem0b1hiqcvdt11698n7.gifپروردگار عشق، به نذر تو سالهاست...pem0b1hiqcvdt11698n7.gif

pem0b1hiqcvdt11698n7.gifهر شعر را با نام تو آغاز می کنم...pem0b1hiqcvdt11698n7.gif

 

xucmdhlu8czeqdztujw.jpg 

+ تاریخ  دوشنبه بیست و سوم اسفند 1389ساعت 13:38  نویسنده $...فروزان...$  |